مؤلف مجهول
176
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
از سگان ايشان . خليفه را بر حال وى رحم آمد ، برخاست و از گردن وى به ريسمان سياه بربست و به نياز پيش حضرت شيخ برد و تقصير خواست « 1 » . حضرت شيخ به قهر به جانب خليفه نگاه كرد و گفت : اى عثمان ! مرا خود عثمان كم نيست ! به خود باز آى بهتر باشد ! اين چه همت است كه درويش كردهء خود را به مال « 2 » رشوت سودا كند ، و اوقات درويش ديگر را نيز « 3 » ضايع سازد « 4 » ؟ از چنين عمر صد حيف و هزار دريغ ! گريان « 5 » به يكبار آه سخت از دل پرسوز دردناك بركشيد . پارهء آتش از دهن مبارك او بيرون جست و به هر دوى اين « 6 » دو درويش خورد . همان لحظه از سرتاپاى سوختند و خاكستر گشتند . شيخ گفت : اى ياران ! ديديد كه عثمان نه تنها به خود كرد بلك به عمر سى سالهء من نقصان آورد ، درويشان را خبر كنيد تا جمع شوند و ما را زمانى غنيمت شمارند كه ما را عمر به آخر آمد . بهفور « 7 » به اطراف كس روان ساختند . درويشان « 8 » جمع آمدند . آنگاه شيخ گفت : اى درويشان ! اگر خداى تعالى شمايان را آن قدرت بخشد كه از دم و نفس شما كار يكى به هلاكت انجامد ، زينهار خود را حفظ كنيد ، و استغفر الله را در كار داريد ، و از من عبرت گيريد ، كه بيخ درخت عمر « 9 » خود را به آره غضب « 10 » خود بريدم ، اينست كه بىبر از عالم مىروم ! اين بگفت و برخاست و به سماع درآمد . مدت ديرگاه سماع كرد « 11 » و در وقت سماع مىگفت : الله ربى ! آخر كلامى كه از شيخ واقع شد همين بود . آنگاه سر به سجده نهاد و جان به حق تسليم كرد . اما معلوم باشد كه حضرت شيخ قدس سره صد و بيست و پنج هزار مريد تربيت كرده بود ، و خود از روح پرنور « 12 » حضرت امير المؤمنين على كرم الله وجهه تربيت يافته بود ، و بر ظهر جرجيس پيغامبر بود عليه السلام . روز جمعه در دهه آخر ماه مبارك رمضان در الماتو فوت شيخ واقع شد . بعد از وفات يكى در خواب ديد كه اسب سفيد سوار شده و دستار بزرگ « 13 » بسته و لباس نفيس پوشيده به جماعتى سير دارد . پرسيد كه : اى شيخ حال چگونه است ؟ شيخ گفت : حال به صد هزار مرتبه بهتر از آن است كه آنجا بود . باز پرسيد كه : خداى با تو چه كرد ، و چه عطا فرمود : شيخ گفت : تربيت پنج هزار سعادتمند ديگر كه در عالم شهادت تربيت من به آنها « 14 » متعلق نشده بود در عالم روحانيت كرامتم فرمود . و الله اعلم بالصواب « 15 » .
--> ( 1 ) - ت : خاست ( 2 ) - ب ، ت : به حال ( 3 ) - ب : - نيز ( 4 ) - ب : ضايع نسازد ( 5 ) - ت : گويان ( 6 ) - ب ، ت : و برين دو ( 7 ) - ب ، ت : بالفور ( 8 ) - ب ، ت : + همه ( 9 ) - ب : - عمر ( 10 ) - ب : - غضب ( 11 ) - ب : سماع رفت ( 12 ) - ب : پرفتوح ( 13 ) - ب : - بزرگ ( 14 ) - ب : به اينها ( 15 ) - ب : - بالصواب ، ت : + و اليه المرجع و المآب